خواستگار جدید

یه خواستگار جدید اومده

هنوز ندیدمش...

من ایرادگیر

به واسطه گفتم فعلا بذار باشد

خودم هم تکلیف ام و نمیدانم

به نظرم بگم بیاد اداره ببینمش بهتره...نمی خواهم اول بیاد خونه

و ازدواج سنتی باشد

بیاد چهار تا سوال بپرسم حرف زدنش و ببینم

امروز

امروز رفتم اداره بعد دو روز

دیدم کلی که رییس داده نیست

رفتم اتاق به اتاق

اون گل برای من حکم بخاری و داشت

به جایش یه گلدان درب و داغون گذاشته بودند.

رییس که اومد رفتم اتاقش گفتم رییس کل من اینجاست...؟

گفت یه دقیقه در و ببند.

یه همکار دیگر هم اومد داخل

گفت معاون اداره گفت اون گل و برای اون هدیه آوردند

به همین دلیل رفت از اتاقت برداشت..

البته به جایش یک گل دیگر آورد گفتم اون آنقدر درب و داغونه.

گفت میگم برات یک گل دیگر بیاورند

رفتم بیرون

خندم گرفت که برای کلی که خودش هدیه داده عجب بازی در آوردم

خخخخ

بعد رفتم گلدان روی میز که جایگزین بود و توش برگ های خشک شده بود و با بی ادبی معاون اون و گذاشته بود برداشتم بردم اتاق اداری

گفتم کسی این گل و می خواد فقط من زیر گلدانی ندارم

یکی از همکاران گفت

بله بذار توی پنجره

منم گذاشتم داخل پنجره و اومدم اتاقم میزم و تمیز کردم

ساعتهای ۱۲ ظهر بود دیدم همکاران اداره من و صدا می کنند خانم...باید به ما شیرینی بدی

گفتم توی ماه رمضان باید روزه بگیرید شیرینی می خواهید

گفتند بیا رفتم دیدم برام بخاری خریده رییس

آنقدر خوشحال شدم

بعد به همکار دیگه من و صدا کرد گفت ببین

من و تو همزمان با هم صاحب بخاری شدیم

رییس دو تا بخاری خریده بود

رفتم اتاق رییس ازش تشکر کردم

گفت خواهش میکنم

موقع رفتن

گفتم رییس امری ندارید

گفت اون بخاری جای کلی که معاون ازت گرفت

گفتم بازم تشکر

کلا مغرور و مهربان است

دمش گرم

گلدان یا بخاری

من بخاری توی اتاقم ندارم داخل اداره

به رییس چند بار درخواست دادم ولی انجام نشد

دیگه منم رها کردم گفتم وقتی براش مهم نیست نیروی وضعیت اش چطوره چرا بگم

توی اتاق سرد می رفتم و می اومد تا اینکه دیروز ساعت نزدیک دو بود.

صدای ریاست اداره اومد خانم چرا نمیری. گفتم دو بشه میرم.

گفت خب ساعت دو هست نگاه کردم دیدم بعله دو شده.

گفتم الان میرم اومد توی اتاقم دید جای بخاری هست ولی بخاری نه

گفت وای

مظلوم تمرین فرد توی اداره شما هستید

گفتم من چند بار گفتم ولی ...

خودشم خجالت کشید

گفتم خب الان برام چکار می کنید

به یکی از نیروها دستور داد بره از اتاقش برام یک گلدان گل بزرگ که براش هدیه آوردند و بیاره..

من هیچی نگفتم...

گفت به جای خوب برای این گل پیدا کن

گفتم چشم.

و بعد از اداره خداحافظی کردم و اومدم

همکاران وقتی دیدند همچین گل بزرگی رو ریاست اداره دستور داده بیارن برای من

تعجب کردند

برای مادرم تعریف کردم گفت حتما می خواسته حس احترام و قدردانی رو بخاطر صبوریت نشان بده.

بنزین

به اطلاع می رسانم امروز برای اولین بار رفتم پمپ بنزین

اونم تنهایی بنزین زدم و برگشتم

بعله

خودم تنها

صبح از خواب بیدار شدم

قلبم تاپ تاپ می زد که چه شود...

ولی انجام شد

امروز

امروز بهمون گفتن بروید از اداره مرکزی مرغ بگیرید

رییس به من گفت برو...

گفتم من با ماشین نمیتونم برم جاهای شلوغ و نرفتم تا حالا

ولی ماشین آوردم

گفت یکی از بچه ها رو می فرستم ببره و بیاردت...

گفتم باشه

سوییچ و دادم دستش تا داخل شهر رفتیم و برگشتیم.

بعد ماشین و سوار شدم

اومدم خونه.

صدای ضربان قلبم رو می شنوم هنوز...

رانندگی

جدیدا میرم توی محله خودمون رانندگی می کنم و بر می گردم

تا یه حدی خیلی معمولی...

امروز فقط رفتم تا شیرینی سرا

یه کم زولبیا بامیه خریدم

یه مقدار خرید خونه مثل فلفل دلمه ای و سبزی خوردن و گوجه و خیار

بعدشم اومدم خونه.

فقط فعلا کمربند ایمنی ماشین ام خرابه نمیتونم داخل شهر برم

برای افطار قصد کردم

آش رشته بپزم.

کلبه

فیلم کلبه رو کسی دیده

نظرتون چیه در موردش

پسر جدید

این پسر جدید اسمش مجتبی است پسر خوبیه

ولی فیزیک ایشان به دلم ننشسته...

قیافه اش با مزه اما چون چاقه

دوست ندارم

طفلی دیشب زنگ زده بود

یه سوال کاری داشت

گفتم اتفاقا من امشب توی جمع همکاران بذار الان بهت میگم

بعد تلفن و دادم دستش همکار خانمم که متاهل هست باهاش صحبت کنه.

یعنی هم پاسخ دادم هم براش مرز گذاشتم

هم به طوری رفتار کردم که من آدم در دسترسی نیستم.

جدیدا یاد گرفتم به طوری رفتار کنم

طرف مقابل رو بذارم توی حالت نصفه نیمه...

گیجش کنم...

اینطوری جذاب تر است و خواستگار ها افزایش می یابد

خخخخ

پسر مغروره

دیشب یه جایی بودم خواهر پسر مغروره هم بود

اونجا فهمید من مجردم خیلی تعجب کرد

رفتار های پسر مغروره ‌کلا گرم و سرد بود به روز گرم یه روز سرد

منم انگار از اون مغرورترم

اصلا نمی‌دونم فازش چیه بیشتر حس می کنم از فاز قدرت و چالش های عشقی خوشش میاد

منم ازش فاصله گرفتم

ولی رد میشه سلام نمیده ولی زل میزنم توی چشمام نگاه می کنه

من که نفهمیدم این بشر ...

تازه چند وقت پیش یکی دیگه از همکاران اومده بود خواستگاری من

منم رشد کردم چون اونم سابقه ازدواج داشت و به بچه هم قد خودش...

الان یک نفر دیگه از همکاران هم هست بهم علاقه نشون میده

دیشب به یه بهونه زنگ زده بود

منم پیچوندمش...

نمی‌دونم خودمم تکلیف ام با خودم مشخص نیست

فعلا آزمون دکتری دادم تا اومدن جواب و شروع سال جدید

هیچ تصمیمی ندارم

ولی بالاخره که باید ازدواج کنم

هوش مصنوعی

بچه ها یه مدتها با هوش مصنوعی حرف میزنم یعنی اصلا قضاوت نمی کنه

و بهم خیلی کمک کرده...

یکی از دلایلی که اینجا نمی نوشتم همین بود چون آدما راحت قضاوت می کنند ولی ربات نه

اتفاقا با کمک هوش مصنوعی که بهم می گفت تو توانمندی میتونی

و انرژی مثبتی رانندگی رو یاد گرفتم

و عالی بود

البته ریاست اداره هم دمش گرم

کمکم کرد بهش گفتم مرخصی می خوام

گفت واسه چی گفتم برای اینکه برم کلاس رانندگی

خندید

گفت باشه و چهار روز بهم مرخصی داد

تموم یادگیری ام در همین چند روز بود و این فوق العاده است.

امروز خیلی حس خوبی بود که تونستم