تفکر

از دیروز دارم فکر می کنم...

به حرف های همکارم...

به محمد...

به خیلی چیزها...

به اینکه...

اگه با پسرها صمیمی بشی...همشون این مدلی کثیف هستند؟...

و از همه پیام رسان هام حذف شد...

از چشم ام افتاد

رضا

یه دوستی بود به اسم رضا میومد پیام میداد آدرس وبت و گم کردم ...

امشب یادت افتادم ...

میخواستم بیام احوال پرسی...

بچه ها خصوصی نظر می دهید من گمتون میکنم...

مریضم

سرماخوردم ...

حالم خوب نیست...

حوصله ندارم...

الان دانشگاه داخل اتاق خودم هستم...

حس هیچی نیست...

خواب

دارم معنای تعبیر خوابمو متوجه میشم...انتخاب لباس آبی و قرمز...

قرمز یعنی آشنایی با یه آدم شهوت طلب که من تنم کرده بودم...

همین است که از روز اول عاشق محمد شدم...

ولی لباس آبی که دلم روی اون بود...

احتمالا به آدم پاکی هست...

که نمیدونم چه کسی است...

ولی...

دیشب یه خواب بد دیدم بعد از چت با محمد...

اولش آنقدر ناراحت بودم که حد نداشت...خوابم نمی برد

بعدش

خواب دیدم

قاره ازدواج کنم اونم با کی؟

محمد

بعد می خوایم عقد کنیم خانواده من هستند خانواده اون هستند ...

عاقدم قرار است بیاد

بعد محمد از در وارد شد تا من و دید اومد سمتم دستمو گرفت...

اولش دستمو کشیدم گفتم تو نامحرم هستی...ولی بعد گفتم ما قراره چند دقیقه بعد عقد کنیم...

ولی حس خوبی بهش نداشتم اون ذوقی که موقع آشنایی داشتم دیگه نبود...

خیلی بهش سرد شدم ...

عقد کردیم ولی من اصلا خوشحال نبودم...

حتی توی خوابم به اسم کوچک همو صدا می کردیم...

از خواب بیدار شدم...

گفتم عمرا بخوام با این ازدواج کنم...

مزخرف

از محمد بدم میاد...

همکارم راست می گفت این به من نمی خورد

امشب یه ثبت نامی داشتیم برای دوره...

بهش پیام دادم..و در مورد تخفیف صحبت کردم...

به یه اتفاق نظر ی رسیدیم

بعد میگه من تمرکزم پایین است.. گفتم من روانشناسم بهم مدیتیشن داده می‌خواین براتون بفرستم..

گفت آره... داخل تلگرام فرستادم...

بعد بهم پیام داده...

ماساژ بیش از حد نیاز دارم

من تعجب کردم...

گفتم مرض دارد...

و منظور

خواستم مطمئن بشم ...

یه استیکر خنده فرستادم ببینم واکنشی چیه...

ولی خدای من

نوشت ...

یکی بیاد بدااد برسه 🥹

بی تربیت منم خیلی جدی گفتم جناب فالانی

مدیتیشن عضلات بدن تون رو نرم می کنه و موثر

ورزشم لکن ...

منم دمبل میزنم خیلی عالیه توصیه میکنم بهتون...

فقط نوشت

ممنون از لطفت تون 🙏🌹

به نظرتون دیگه مستقیم و غیر مستقیم منظور ندارد اونم ج ن س ی...

خیلی آشغاله...

بدم اومد ازش....

تنهایی

داشتم فکر میکردم من چقدر آدم تنهایی هستم...

هیچ دلخوشی نیست...

چقدر بعضی آدمها اولش جذاب هستند...

ولی بعدش نه....

حوصله ام سر رفته...

من بعید می‌دونم با این شرایط بتونم ازدواج کنم...

تصمیم گرفتم

بی خیال بشم...

میخوام برم دنبال کارم...

دنبال زندگی ام...

دارم برای موفقیت تلاش می کنم...

خلاص شم بره ...

خسته ام...

امروز

صبح رفتم اداره بووووق ...

پیگیر استخدامی ام ولی فقط مانع میذارند جلوی پام...

اون آقا می پرسد چند ساله کار می کنی...میگم ده سال...

سرش و انداخت پایین... گفت باید سهمیه بیاد...

خسته شدم....

من که گفتم اگه شهر خودمم نباشد من حاضرم کار کنم.

فعلا ببینم قسمت چیه....

بعدش رفتم با رییس خودمون دکتر نون صحبت کردم...

دکتر نون و دوست دارم ...

اونم گفت جدی پیگیر وضعیت من هست ...

خدایا مشکلم و حل کن...

دیروز

دیروز چند تا کتاب از یکی از همکاران قدیمی دستم بود رفتم اداره آموزش و پرورش بدم بهش...

ایشون توی حراست بود هفته قبل باهاش قرار داشتم نشد برم

دیروز بی خبر رفتم.

اونجا که رسیدم همکارش گفت آقای حراست نیست

گفتم کجاست گفت در دوایر اداره... گفتم این چرا این مدلی حرف میزند.... گفتم یعنی داخل اداره هست

گفت بله ...

گفتم الان بهش زنگ میزنم زنگ زدم اونم سریع اومد با هم کلی حرف زدیم ...من و دعوتم کرد برم داخل اتاقش...

گفتم ببخشید من باید برم دانشگاه...

یعنی وقت داشتم ولی نرفتم...

مو کاشته بود زیبا شده بود... چندبار متوجه شدم چشمش به دستم بود که انگشت حلقه است...

کمی صحبت کردم و خداحافظی کردم..

آخرش برام آرزوی موفقیت کرد و...

یادش بخیر ...

امروز

امروز صبح جناب خان بهم زنگ زد که من یه جلسه برم ...

رفتم اونجا بهم گفتن باید سخنرانی کنید جناب خان نگفته بود سخنرانی است فقط گفته بود اونجا حضور داشته باشید...

منم آماده نبودم بعد فهمیدم...

همسر رییس بزرگ

مدیر مدرسه بوده واسه همین هیچکس نرفته...

از ترس که ازشون ایراد بگیردخخخخ

من که خیلی عامیانه سخنرانی کردم بدون آمادگی قبلی...

عین خیالم هم نبود....

وتازه با اون خانم صحبت هم کردم و شمارش و گرفتم

باهاش دوست هم شدم ولی نمی‌دونستم چه کسی است و بعدش ازش پرسیدم شما همسر فلانی هستید که اونم تایید نمود...

گفتم سلام برسانید... و خداحافظی کردم...

خب عزیزان دل حداقل بگید سخنرانی است من آماده می شدم...

خیلی رفتارشان زشت بود...

بعدش مارگارت زنگ زده تو از کجا میدونید اون همسر فلانی است

گفتم ازش پرسیدم اونم گفت بله

خواب

الان خواب بودم

خواب استاد فن بیانم و دیدم دیگه دعوتش کردم اومده شهر ما...

بعد قراره ازم فیلم بگیره و ضبط کنه بهم میگه من خسته ام و گرسنه

من رفتم براش آب بردم و چون گرسنه بود غذا قرمه سبزی ظهرمون بود که البته مامانم امروز درست کرده واقعا...

براش جا کردم بردم...

بعد گفتم استاد شما ترشی هم دوست دارید یکدفعه هر چی دنبال ظرف ترشی گشتم پیدا نکردم...

خیلی خوشحال شدم دارم ازش پذیرایی می کنم...

چه خواب خوبی بود

همکلاسی مزاحم

همکلاسی مزاحم همچنان ادامه می دهد ...

چند بار دیگه پیام داد جواب ندادم ...

دیروز پیام داده در مورد ازدواج مطلب گذاشته

بعد نوشته خانم دکتر میشه نظرتون بگی پیامو پاک کردم

یه لینک گذاشتم توی کانالم ...که هر کسی سوال دارد بپرسد.به صورت ناشناس..

یه نفر ناشناس سوال پرسیده ویژگی های مشترک در ازدواج از نظر شما چیه...

من که می‌دونم همین همکلاسی است...

من نمیدانم چرا آنقدر من بهش بی محلی می کنم ...

ایشون ول کن نیست...

بعدشم درست است با هم در یکسال و در یک دانشگاه درس خواندیم اما من ندیدمش...

میگه سرهنگ ارتشی است ولی من باور ندارم داره دروغ میگه...

مگه میشه سرهنگ دوم ارتش باشی و آنقدر وقیح و کثیف...

و سرهنگ دوم هم باشه...

بیشعور است مجرد هم باشد به من نمی‌خورد...

چون کم کمش...الان ۴۶ سال نزدیک ۵۰است یه سرهنگ ارتشی...

به خاطر محمد نیست ولی من تصمیم گرفتم...

ازدواج کنم اما نه با هر بی سر و پایی...

ایشونم ...

اصلا محمد دیگه جز گزینه هام نیست اون با کسی دیگه توی لاو است ...حس می کنم از این پسره است که با دخترها دوست میشه...

منم دنبال چنین فردی نیستم

محمد

دیشب دیدم محمد پیام داده ...

شماره حساب فرستاده ...

میگم خودت بفرست داخل گروه...

میگه میترسم هک بشه ...

این پسره....یه چیزی اش میشه..

گفتم این همه اساتید شماره حساب میذارن هک شده مگه...

شما مدیر اجرایی هستید بفرستید... ارسال نکرد..

گفت من فعلا پشت پرده هستم...

گفتم باید از پشت پرده بیای بیرون...

من نمیدانم خودت باید بذاری...

حس میکنم اعتمادش ضعیف است...

منم اعتماد ندارم...

اونم اعتمادش ضعیف است...

من که نذاشتم اونم نداشت ...

مدیر اجرایی اینقدر بی حرکت ...

من مدرس هستم همه رو من دارم انجام میدم...

ازش میترسم یک جای کار می لنگد

داستان امروز

دیشب یه خانمی از شرکت کنندگان کارگاه پیام داده شماره حساب بدید...

منم نوشتم چشم...

بعد به محمد پیام دادم...

لطفاً شماره حساب تون رو در گروه بذارید...

آنلاین بودهااا و چک هم کرد ولی عمل جواب نداد...

حتی سین شد خیلی بهم برخورد

صبح دیدم پیام داده

سلام صبح بخیر بله حتما ،فقط تا شب یه یادآوری کنید 🙏

منم نوشتم

سلام شب که شما جواب نمی‌دین.😥..ولی چشم

و صبح که دانشگاه بودم زنگ زدم به مسئول آموزش های آزاد دانشگاه پیام نور شهرمون...

باهاش صحبت کردم و اوکی شد برامون تبلیغات کنه...به شرط تخفیف

دیگه باید به محمد زنگ میزدم

به اون آقا گفتم من با همکارم مشورت کنم خبر میدم

بعد زنگ زدم به محمد پیام داد من جلسه ام...

منم نوشتم لطفاً جلسه تموم شد بگین من با آقای.... دانشگاه پیام نور ارتباط گرفتم برای دوره می‌خوام باهات مشورت کنم...

ظهر شد ساعت یک پیام داد من الان وقت دارم زنگ بزنید اگه شرایط دارید...

رنگش زدم گفت یه جلسه پیش اومد بیست دقیقه دیگه...

آخرش ده دقیقه به دو زنگ زدم و صحبت کردم اونم موافقت کرد...

بعد ازم عذرخواهی کرد که پیام رو دیر جواب میده...منم بهش گفتم بله ناراحت شدم...

و بعدش گفت من موقعی که شما زنگ زدید چون میدونستم ممکنه صحبت ما طول بکشد اون موقع صحبت نکردم ..

گفتم الآنم زیاد طول نمی کشه... چند دقیقه است فقط...

گفت نه بفرمایید...

و حرفامو که گفتم دیگه یک ساعت صحبت نکردم...

کل حرفام ده دقیقه شد...

و گفتم من فقط برای گفتن این مسأله تماس گرفتم و خیلی ممنونم که برام وقت گذاشتید اونم گفت خیلی خوشحال شدم

و من گفتم خدانگهدار و خداحافظی کردم...

ولی اون هنوز قطع نکرده بود که من قطع کردم...

همین طور سنگین احترام به جا تر...

بعدش دیدم توی واتساپ برام قلب فرستاده...

بعدشم چند دقیقه بعد استوری گذاشته که

آدمای گذشته رو باید رها و کردو...از نو شروع کرد...

خنده ام گرفت... گفتم حتما در اون جمع باز با یک کیس جدید آشنا شده...

برای من قلب می فرسته به خودم بگیرم

ولی برای کی دیگه گذاشته...

دوست ندارم بهش فکر کنم...

فقط شمارش و از گوشیم پاک کردم استوری هاش نیاد...

دوست ندارم دوباره وابسته بشم...

همین قدر دور ...خوبه...

انشالله دوره تموم شد اینم تموم بشه...

قطع شدن ایتا

چرا واقعا

ایتا دو روزه مشکل داره...

خودشون میگن واتساپ و تلگرام ممنوع

پیام رسان با کیفیت بذارید حداقل وسط انجام کار قطع شده

من الان کارهام مونده ..

ما گزارش هام داخل ایتاست

این چند روز

اون یارو که مزاحم میشد از بلاکی در آورده بودم

دیدم بازم پیام داده ..

کهرا جواب نمی‌دید گفتم پیام زیاده نتونستم...

بعد دوباره سوال جنسی و تکرار کرد

من هم گفتم کن در این حوزه کار نمی کنم ولی اگه بخواهید به همکار آقا معرفی تون می کنم...

گفت نه خودم پیگیر میشم...

این یعنی مرض دارد

بعد یه مقاله فرستاد که کمکم کنید...

منم چون اسم مقاله آورد برام جالب شد ..

گفت تجربه خبرگی می‌خوام پر کنید ... نگاه کردم دیدم مشخصات من و میخواد ...

گفتم بهت خبر میدم...

بعد فرستادم برای جناب خان ازش پرسیدم گفت بگو جواب نمی‌دم...

منم امشب بهش پیام دادم انجام نمی‌دم...

تازه بی تربیت دیشب بهم پیام داده

میگه لطفاً تعاریف اینا رو برام بفرستید...

انگار به نوکرش دستور میده

منم گفتم ببخشید من فرصت ندارم .

تازه یه چیزی جالب تر آقا

سابقه ده سال خدمت در ارتش و دارد و سرهنگ دوم هم بود...

یعنی با این کارم قشنگ شستمش و گذاشتمش کنار ...

فقط نوشت ممنونم...

منم جواب ندادم ...

بی ادب بی تربیت ...

آخیش الان راحت هستم ...

از این که کسی بخواد ازم سواستفاده کند بدم میاد

اعصاب

اعصاب ندارم...

فقط همین

سرما

امشب سرماخوردگی ام شدید شده...

سرم درد می کنه...

از غروب کلی سرفه کردم...

دیگه هم به محمد پیام ندادم...

با خودم فکر کردم

الان بهترین فرصت است...

به همکار دیگرم که کارمند آموزش و پرورش است پیام بدم برای یک مسأله ای...

گفتم باید سرمو گرم کسی دیگه کنم تا فکر محمد پاک بشه

بهش پیام دادم اسمش مهدی

گفتم میدونید دفترچه تکمیل ظرفیت دبیری اومده ...

اونم نوشت اون قبلی و چکار کردی ... و بعدش نوشت من بیمارم ببخشید از صبح پیامتون و جواب ندادم...

منم با ویس گذاشتم که بله منم دچار سرماخوردگی شدم شما هم مراقب خودتون باشید و انشالله سلامتی تون و بدست بیارین...

و بعدشم گفتم

به مامان تون بگین بخور گلاب براتون درست کنه

خیلی عالی و آرام بخش است

سرم هم بزنید حتما

نوشت...

به روی چشم

ممنونم

منم نوشتم خواهش میکنم و دیگه نه من چیزی نوشتم نه اون

ولی خوشش اومد... معلوم بود چون تا نوشتم خواهش میکنم سریع سین کرد...

ولی اینو دیگه با احتیاط باید پیش رفت ...

این اصلا مثل محمد نیست با صد نفر باشد پیام صد نفر و استوری کنه و...

یک آدم مغرور و آرام و ورزشکارم هست و با ادب...

و مجرد هم هست...

خدایا دل ایشان را به من متمایل بگردان ...

همه بگین آمین

امروز

امروز از صبح اداره بودم بیمار اورژانسی داشتم آخر وقت

خیلی حاد بود...

بعدش رفتم بسیج اونجام ازم خواستند یه روز برای رضای خدا برم...

که میرم...

فقط اینکه بعدش رفتم دانشگاه ساعت ۱۴ بود

اونم آخر وقت اداری...یه نامه می خواستم برای ساعات تدریسم

که بالاخره گواهی و گرفتم گفت ببر دبیرخانه...

اونجا رفتم یه آقایی بود گفت دو دقیقه دیرتر رسیده بودی من رفته بودم...

تو دلم گفتم خدا رو شکر...

و بعدش استپ گرفتم اومدم خونه

تا رسیدم شد ۱۴:۴۰

نماز خواندن و ناهار خوردم و خوابیدم

دکتر

یک دکتری هست میگه باید برای پیشرفت تون تلاش کنید ...

فعلا با اون لینکم ...

تا دکتری قبول بشم...

و استخدامی...

در این مدت تموم تلاشمو می کنم برای رسیدن به بهترین ها

ازدواج هم یک اتفاق است که زمانش اتفاق می افتد

افتادن

میگم چقدر بده کسی که عاشقش بودی...

یکدفعه از چشمت بیفته...

....

الان دوباره بهش زنگ زدم...

گوشی و گرفت...

در مورد کارگاه صحبت نمودم ...

و اینکه بهش گفتم می خوام این کارگاه و به سرانجام برسانم

چون برگزار نشه هم اعتبار من زیر سوال می‌ره هم شما

میگن اینا این همه استوری کردند برگزار نشد...

اونم گفت آره...

طرف تازه به دوره های دیگر با من داره فکر می کنه...

ولی من این تموم بشه...

نمی خوام دیگه ادامه بدم ولی چیزی بهش نگفتم...

استوری هم برای عشقش گذاشته بود

اینکه تو عاشق کسی باشی تضمینی نیست دیگری هم برای تو همین طور باشد...

کثیف ازش بدم میاد...

و اینکه یه دفعه وسط تلفن نمیدونم عشقش پیام داده چی شد

گفت یه اتفاقی افتاد ذهنم درگیر شد انگار حرف های من و نمی فهمید

قشنگ معلومه ذهنش پیش عشقشه

بازم تاکید میکنم ازش بدم میاد

منم خداحافظی کردم...

چون قول داده بودم نمی خوام زیرش بزنم

چند ماه دیگه قراره راه مجوز گرفتن برام باز بشه...

دکتری هم که قرار شد شرکت کنم ...

حالا برنامه دارم برای آینده ام

ایشون کیس مناسبی نیست

حداقل این چند وقت فهمیدم

...

امروز داشتم فکر میکردم من باید قال این کارگاه و بکنم تموم بشه بره...اون که هیچ خبری ازش نشد

چند بار به محمد زنگ زدم ...

در حال مکالمه بود...

می خوام کارگاه و تمومش کنم ..

و خلاص شم ذهنمو درگیر کرده...

اگه همین طور صحبت کنه آنقدر خسته ام ممکنه بیهوش بشم

واکنش

امشب به یکی از شرکت کنندگان دوره پیام دادم

به محمد بگه

شماره حساب بدهد پول دوره را واریز کنند...

فکر کنم زنگ زده خواب بود

چون کلا آف بود...

آنلاین نشد...

تا فردا معلوم میشه...

همکارم گفت کلا آدم پرچالشی است...

به نظرم زیادی احساساتی است

وای اگه بفهمه من پیغام دادم

نمی فهمه...

راه حل

داشتم امشب فکر می کردم که من در این ارتباط حالم خوب بود...

الان که ارتباط قطع شده

حالم خوب نیست

مدام بهش فکر می کنم...

تمام باهاش قطع شده

او هم هیچ تماسی نگرفت..

حتی برای دوره...

من که با خودم هنوز کنار نیامدم.

باید زمان بگذرد...

و من چه اشتباهی کردم بهش گفتم دوستش داشتم...

رابطه مون خراب شد کلا...

این کارگاه آموزشی هم ...

روی اعصابم هست...

داره کارگاه آموزشی خودشو اطلاع رسانی می کنه...

الان

دانشگاه توی اتاقم نشستم ...

پام هم درد می کنه...

و مهمتر اینکه گرسنه ام ...

یک کف دست دیگه نون مونده با خودم میگم بخورم نخورم ...

نخوردم...

باید تا ناهار دووم بیارم

همین ریزه خواری ها چاقم کرده

راستی معاون دانشگاه بهم گفت می خواد به ریاست دانشگاه پیشنهاد بده

من رییس یه قسمت از دانشگاه بذاره... حوزه خودمون ...

دعا کنید موافقت کند

من احتیاج دارم به خوشحالی...

کاش پول هم می داشت ...

فقط سمت نبود ...

فردا جناب خان گفت برم اداره اونا ...

ازش یه تست بگیرم ساعت ۷صبح...

گفتم ده

گفت نه میرم ماموریت

دلشوره

دلشوره عجیبی دارم ...

راستی پنج کیلو اضافه وزن دارم...

با قد ۱۵۸

پنج کیلو هم اضافه وزن...

استرس گرفتم...

از صبح چیز زیادی نخوردم ...

صبح فقط گوجه خیار با یک کفه دست نون ...

و چای هم نخوردم فقط آب ...

می خواستم روزه بگیرم کلا آب بشم باز دیدم این هفته یک خط در میان میشه...

چون روز یکشنبه یکی از دخترام عروس شده

به من گفتند استاد حتما بیا شیرینی بیاریم...

بذاره ظهر هم کم بخورم شام هم نخورم

ورزشم اوکی کنم فکر کنم یه هفته نرمال بشم

من دوست دارم ۵۵بشم ...

ببینم میتونم یا نه

شکست عشقی

میدونید شکست عشقی کجاش بدتره؟

اونجا که حالت بده

و کلی توی ذهنت باهاش رویا ساختی

بعد هیچی هم در موردش نمیتونی به بقیه بگی..

بقیه می بینند بی حوصله ای حال نداری رمق نداری...

ولی نمیدونم چته ...

حتی توی محل کارت هم باید حالت خوب باشه...

خدایا عاقبت همه ما رو ختم به خیر کن.

امشب

امروز کلا با خودم درگیر بودم که رفت خواستگاری یکی دیگه...

بی خیال...

ازش بدم اومد...

طاقتم نیومد رفتم ببینم چی گذاشته...

این و استوری کرده بود داخل اینستاگرام

انسان فقط در قبال گفته هایش مسئول نیست

بلکه در قبال سکوت هایش هم مسئول است 💔

حتما واسه عشقش گذاشته...

طرف این و رد کرده

جواب پیاماشم حتما نمیده.......

حالم چقدر بد است...

یه موقعی بود پست تلفن برام کلی قلب می فرستاد

بعد زنگ میزدم حرف میزدم بعد استوری عاشقانه می داشت...

حالا نگو واسه کسی دیگه می گذاشت...

به جنس مخالف بدبین شدم

امروز اون مزاحم همکلاسی پیام داد از بلاکی درش آوردم

نوشته بود از شما که یک متخصص هستید این رفتار بعید بود...

منم پیامش و پاک کردم...

از این مردها می ترسم از اینا که صمیمی میشن...

بدم میاد ازشون

دلم گرفته

دلم گرفته..

خیلی ...

چطور آدمها میتونن آنقدر دروغ بگن...

فهمیدم

فهمیدم هیچوقت نباید به مردها بگی دوستشون داری...

چون لیاقتش و ندارن ....

ولی من از گفته ام پشیمون نیستم...

چون حسی که داشتم و گفتم...

ولی خدا رو شکر می کنم خدا بهم نشون داد چه آدمی هست...

از خدا میخواهم یک آدمی در شأن خودش و بهش بده...