بچه ها زدم به هدف

جونم براتون بگه دیشب بهش پیام دادم میخوام تماس بگیرم وقت داره یا نه؟

اون جواب نداد...

بعد داخل واتساپ دیدم استوری کرده من غمگینم دوست ندارم کسی و ببینم و میخوام تنها باشم...وستشم خبر گرفته اینطوری جواب داده

فهمیدم اوضاعش نامیزونه...

پیام دادم حالت خوبه

به عنوان همکار یا دوست اگه کمکی از وستم بر میاد روی من حساب کنید..

صبح پیام تشکر داد بعدش عذرخواهی کرد جوابمو نداده...

گفتم اشکالی نداره نگران تون شدم...

اینو که گفتم واکنش قلب و زد

و بعدش پیام دادم اقای دکتر به من یه نوبت قبلی بدید تماس بگیرم...

ساعتش و گفت و زنگ زدم بهش...

وقتی گوشی و برداشت خیلی آروم و مهربون احوالپرسی نمودم و تشکر کردم ازم و گفت خیلی ممنونم از پیام تون خیلی احساس خوبی به من داد و واقعا قشنگ بود برام...

گفتم خواهش می کنم ...

الان حالتون چطوره گفت خوبم....

بهتر شدم ...

گفتم دیشب خوب نبودید گفت نه فشار کاری بود ...حالم بد بود...

نمیدونم چش بود ولی به نظرم بهترین موقعیت بود تیرم و بزنم هدف

آخه ایشون مجوز مطبش و گرفته و بخاطر این موضوع کلی دختر و همکارهاش برای خودشیرینی

اسم مطب ایشون و استوری کردند که تو برامون مهمی...

اینم عکس همه رو استوری کرده که تشکر تشکر...

بعد من برام جالب بود آدمی که تازه به این موفقیت رسیده

چطور در اوج موفقیت حالش بد میشه...

ولی هر چی بود یه خلا بزرگی رو داشت تجربه می کرد و بهترین موقعیت بود که من به سمتش برم

بعد از پایان تماس تلفنی که مبنی بر همکاری دو طرفه بود...

دیدم استوری کرده از عشق و آرزوهاش...

پیامای مدت دارشم خاموش کرده بود که من پیام هام حذف نشه...

پام

امروز وقت داشتم برم دکتر وقتی دکترم من و دید ...

پامو نگاه کرد و عکس های قبل و بهم نشون داد بهتر شده بودم ...

فقط دو تا نقطه روی پای راستم بود هنوز قلمبه مونده بود...

اونارم گفت باید تزریق کنه...

و تزریق کرد الان از درد خوابم نمیاد...

پزشک عفونی هم گفته....

به هیچ وجه قرص نخور حتی مسکن ساده...

اون دفعه کارم به بیمارستان کشید...

حالم بده الان ...

فردا هم جلسه داریم...چون از قبل هماهنگ کردیم ...

نمیتونم کنسل کنم...

وبینار

محمد بهم گفت موافقه با هم کارگاه بذاریم...

البته وبیناره...

هر چی حالا میخوام بهش پیام بدم دیر جواب میده....

از یه طرف میگه باشه وبینار بذاریم از یه طرف هم جوابمو نمیده...

این چرا این طوری است...

شباهت

من هر چی میرم جلوتر می فهمم محمد شبیه منه...

مثل من شعر به هم می بافه..

مثل من رمز اینستاشو یادش میره...

مثل من سرش همش شلوغه

مثل من پر انرژیه

مثل من ...

خیلی خوبه این شکلی...

همیشه دنبال یه چیزی شبیه خودم می گشتم

فقط یه ایراد بزرگ داریم زیادی مثل هم بودن ...خوب نیست...

مثل هم ...باشیم کم میاریم...

به قول خودش سر ریز میشیم...

دلم برای دیدنش ...بی تابه ...

دوست دارم ببینمش...

آقای همکار

امروز رفتم ....

اداره

همکاران نیومده بودند

ما اداره مون نزدیک یه مرکز نظامیه ...

برای ورود به اونجا باید از پل صراط رد بشیم

صبح کارگاه داشتیم ...

من دیر رسیدم مدرس زنگ زد خانم در و بستند کسی و هم راه نمیدن...

گفتم من الان میام...

رسیدم اداره دیدم ۵ و ۶ نفر از همکاران پشت در هستند در را کوبیدم ...

یه آقای نظامی در و باز کرد بفرمایید

گفتم از کارکنان اداره بوق هستم...

یه آقایی کنارش یود اصلا نگذاشت دهنش بتاز بشه دستور داد بفرمایید داخل...

شناختمش ...نظامی بود ولی قبلا در یک اداره کار می کردیم اونم اونجا بود...

تشکر کردم

وارد شدم برگشتم گفتم خانم ها رو هم اجازه بدید بیان...

اون آقا اجازه ورود همه رو داد

رفتم داخل و...بعد با مسئول یه قسمتی هماهنگ کردم همکارانم بروند داخل...

دیکه اوکی شد...

تازه گفت باید برید نمازخانه...

گفتم نه میرن اتاق کارگاه...

و رفتند ...

خدایی از ابهت خودم خوشم اومد و دم اون آقا گرم...

هوامو داشت...

دیشب

دیروز گواهی های محمد و براش فرستادم و پیام تشکر فرستاد

منم فقط بدون هیچ گل و استیکر فقط نوشتم سلامت باشید...

چند ساعتی گذشت دیدم ساعت یک شب پیام داده بابت اینکه جواب نداده...پیامک چند روز پیش و گفت ندیده و دوره ای که قرار بود با هم انجام بدیم و هم پایه است...

فقط منتظر هست مهرش و بگیره...

گفتم اشکال نداره منم وقت ندارم الان....

و خودمو طالب نشون ندادم...

حالا دیگه پیام نمیدم تا ....

اون پیام بده...

ولی فهمیدم نباید زیاد پیگیرش باشم و پیام بدم ازم دور میشه...

امروز

امروز حوصله ام سر رفته به خانواده ام گفتم بریم بیرون...

از خونه خسته ام....

باید درس بخونم

ولی امروز

تفریح خونم کم شده....

نیاز دارم به بیرون رفتن ...

محمد

من پنج روزه بهش پیام ندادم

انگار نه انگار که نه انگار....

پس

اون حرفاش چی؟

مرسی که هستی

تو برام مث یه دوستی...

تو برام خاصی...

ای خدااا

حالا باز خوبه من روابطمو رسمی نگه داشتم...

عمدی رسمی نگه داشتم یعنی اگه من و دوست داری اقدام کن...

ایشون که هیچ....

اصلا حرکتی نمیزنه...

فقط به خودم گفتم دختر دم دستی نباش...

تونستم پنج روز تحمل کنم...

درسته دوستش دارمو وابسته شدم ولی نباید بفهمه...

البته فهمیده لعنتی...

واسه همینه اصلا پیام نمیده

منم دیگه بهش پیام نمیدم

فقط خودمو سرگرم می کنم ...

و اکتیو اصلا نفهمه داغونم...

امروز

بالاخره رفتم مل خریدم برای بتونه کاری لیوان سفالیم...

خدا کنه خوب بشه...

سفال

امروز وسایل آیینه کاریم رسید

شروع کردم به درست کردن لیوانم ..

چند تا ظرف سفالی خریدم

الان مراحل اولم ولی خوب پیش رفتم ...

و اینکه موقع درست کردنش انقد ذوق داشتم که فقط در لحظه بودم دغدغه محمد کم شد...

پام

امروز رفتم خونه یکی از نزدیکان مون ...خواهرم

اونام مهمون داشتند سفره پهن کرده بودند من نشسته بودم

حالا نه میشد پام و دراز کنم ... نه دوست داشتم کسی بفهمه مشکل پام چیه...

به زور نشستم پای سفره...

به زور غذا خوردم بعدش سریع بلند شدم ...

بعد مهموناشون رفتن...

حالا من بخاطر پام لرزم گرفته بود ...

رفتم توی آشپزخونه نشستم...

دو ساعت زمان برد تا به خودم بیام ...

الان خونه خودمون هستیم .

بهترم...

خواهرم گفت خب روی مبل یا میز می نشستی...

گفتم دوست نداشتم کسی بفهمه چی شده پام...

گفت می گفتی پام پیچ خورده...

دوست نداشتم دروغ بگم...

....

.....

ادامه نوشته

اعتراف

راستشو بگم عاشق این پسره محمد شدم

اصلا نمیشه بهش فکر نکنم

نمیدونم چکار کنم دلتنگش نشم...

فعلا که سفارش دادم وسایل آیینه کاری ...

خودمو مشغول کنم

خداجون ...

کمی فراموشی می خوام...

آیینه کاری روی سفال

وسایل آیینه کاری روی سفال و سفارش دادم فقط مل نخریدم...

یادم رفت...

چون از دیجی کالا بود دیگه مجدد نخریدم گفتم باز باید هزینه بدم مجدد...

زودتر بیاد خودمو سرگرم کنم دست خودم نیست همه اش یاد این محمد می افتم به بهانه مختلف بهش پیام میدم البته همه موضوعات کاری است..

اونم دیگه کاری صحبت می کنه ...

من دلم می خواد رسمی باشه روابط مون ولی باشه...

ازش خوشم میاد لعنتی...

دانشگاه

دانشگاهی که تدریس می کنم گفتند ما دیگه دانشجوی ثبت نامی ترم جدید نداشتیم

دانشگاه تعطیل شد...

یعنی قراره بشه از ترم بعد...

این ترم چند تا واحد درسی بهمون دادند

از ترم بعد باید برم دنبال

دانشگاه جدید باشم برای تدریس...پیام نورم شنیدم قراه تغییراتی کنه

چرا واقعا؟؟؟.

مداح

امروز یک کاری پیش اومد به محمد زنگ زدم که البته جناب خان گفت...زنگ بزنم

بعد بهم گفت مداح هم هست...

باورتون میشه؟؟؟؟

من تعجب نمودم

بعد دلش پر بود از اینکه من و دعوت کرده برم شهرشان کارگاه بذارم من قبول نکردم به روم هم آورد ...

آره جون خودت ساعت ۶ غروب کارگاه میخوای بذاری

که شما بخاطر راه دور قبول نکردید ما از شهر شما ۸۰ کیلومتر فاصله داریم و این حرفا ...

البته میرفته مداحی برای کسب درآمد...

خودش گفت...

محیط اداره مون با جناب خان حرف محمد بود سر یک موضوعی

امروز مارگارت وقتی اسم محمد و آوردم خندید...

فکر کنم یه بوهایی برد ...

قیافه ام تابلوئه کلا...

زنگ نزد

میگما... من سه روزه به محمد پیام ندادم

اون اصلا خبرم و نگرفت...

بذارم یه هفته بشه ...

واقعا من و دوست نداره انگار...

الان یه سوال شما کسی و دوست داشته باشید خبرش و نمی گیرید

پس چرا دروغ میگه براش خاصم

چرا من و فراموش کرده؟

شایدم با دخترای دیگه سرگرمه...

ولی اون طفلک من زنگش میزدم سر کار بود...

نصف شب میرفت خونه...

من شخصیت وابسته ای دارم به نظرم جنبه هم ندارم

زود عاشق میشم

الان محمد بهم توجه کرده من بی قرارشم ...

داغونم

همون اختلال شخصیت نمایشی که روان شناسم گفت

حالا این بی خیال...

برای اینکه فکرش از سرم بره می خوام آیینه کاری روی سفال انجام بدم سرگرم بشم...

کمتر بهش فکر کنم

خویشتن داری

دارم خویشتن داری می کنم و به محمد پیام نمیدم

با مزه است کلا دوست دارم همه چیزشو...

ولی میگم شاید وضعیت کارش مشخص نباشد

همین میشه یه معضل بزرگ ...

من اگه کارم اوکی بود این کیس خوبی بود

مهربون و دوست داشتنی و خوش اخلاق و لطیفه...

اهل موادم نیست

فقط اینکه اهل دوست دختر اینا هست و نمیدونم...

چون خیلی با من گرم می گیرد ....

و این ابراز علاقه هایی که هیچوقت ندیدم

برای همین میگم شاید این رفتارهاش

نشانه این باشه با بقیه دخترها هم همین طور باشه...

ولی به من میگه من فقط با شما حیلی راحتم

فقط به شما اعتماد دارم به بقیه نمیتونم بگم..

دروغ نمیگه ؟؟؟

خیلی حاد است رفتارهاش...

آخه من یک کیسی بود بهم علاقه داشت ...

اینطوری نمی کرد مث آدم گفت با من ازدواج می کنی؟

یکی دیگه هم بود واسطه فرستاد ...

این قشنگ میگه من برات احترام خاصی قائلم ...

شما خاص هستید

به خاطر شخص شما فقط میام

این حرفاش جالبه..

الان اگه دوستم داشت ...

نباید میومد خواستگاریم؟

اصلا از ۸ شهریور خبرم و نگرفته...

انقدر خبر نمیگیرم تا دلش تنگ بشه...

اگه تنگ نشد دروغ میگه پس.....

پام

پام و دکتر گفته بخاطر تزریق واریس ببندم..

یعنی جوراب واریس بپوشم

بدون جوراب که نمیشه راه برم به زحمت از جام پا میشم

نمازم و هم روز صندلی میز می خونم ...

فقط گفته شب ها جوراب در بیار واسه من از پنج عصر به بعد شبه...

الان تب دارم

دکتر گفته بدنم عفونت دارد

و قرص سفالکسین هر ۶ ساعت باید بخورم

حالم واقعا خوب نیست...

......

این چند روز بخاطر دوره ای که داشتیم با محمد خیلی ارتباط داشتم

الان احساس می کنم لازمه ازش فاصله بگیرم...

خیلی بهم ابراز علاقه می کنه

تقریبا مستقیم...

من هم خودمو رسمی نشان میدم

اون فقط میگه شما کنار همکار برای من یک دوست هم هستید

نمیدونم فازش چیه

من هم کلا راجع به مسایل کاری فقط باهاش صحبت می کنم

اونم هر از گاهی یک کلام محبت آمیز می پراند...

فقط دیروز از حرفاش فهمیدم در موسسه ای که کار می کند برای همکارشه...

مجوزش هم فکر کنم واسه اون باشه

بهش پیشنهاد کارگاه دادم اگه راست بگه مجوز از خوش باشه میتونه گواهی صادر کنه

فعلا از این تکنیک استفاده کردم اطلاعات بگیرم دروغ نگه بهم

حالا فعلا قراره خبر بده گواهی با اسم خودش و مهر مرکز بهم میده یا نه...

کار دولتی ندارد

ولی یه ماشین ۲۰۶ سوار بود اگه مال خودش باشه...

و گفت مرکزش و هم مستقل نیست ...

فعلا منتظرم ببینم چه حرکتی میزنه...

ارتباطم هم قطع کردم

تا ارتباط رسمی بماند

و اینکه خودش لو داد اون کسی که تلاش کرده بیاد اداره ما ایشون بوده

با سنش موافقت نکردند

همون که جناب خان نپذیرفت...

همکاری مشترک

دیروز زنگ زدم به محمد بهش گفتم می خوام با هم همکاری کنیم مهر موسسه شما باشه...

گفت باشه

تا آخر این ماه مهر موسسه اش رو میزند ...

تابلو مرکزش اوکی است و مهر خودش و کارت ویزیتش آماده میشه...

قرار شد از رییس سازمان بپرسه به من اطلاع بده برای گواهی دوره

من بهش گفتم میخوام همکاری مشترک باشه و درآمد زایی

که مبلغی رو هم من به ایشون بدم

موافق بود و بهم گعت من جدای از اینکه شما رو همکار میدونم و شما پیام های دوره ها رو می فرستبد شما برام مثل یک دوست هستید ..و بهتون خیلی اعتماد دارم

منم خودمو کلا زدم به کچه علی چپ ..

گفتم ممنونم من هم به شما ارادت دارم

بعد هم گفت من همکاری می کنم بخاطر شخص شما و فقط به خاطر اینکه خیلی برات احترام قائلم...

یعنی داشتم می رفتم آسمون...

فقط یک پیشنهادی داد که خوشم نیومد

دعوتم کرد پس از شروع دوره یک دو ساعت در هر هفته برم مرکزش...

مثلا ۶ ماهی یکبار...

شهرشان با ما دو ساعت فاصله است گفتم نه نمیشه..

بعد گفت پس چرا از من خواستی برم دانشگاه بوووق..

خندیدم گفتم شما یه مردی و من رشرایطم با شما فرق داره

من الان خلوتم برای ترم بعد صبح تا غروب سر کار هستم ...

و دلیل اینکه میگم کارگاهم شب باشه چون سرم خلوت تر است.

دیگه از خرید هاش برام گفت

بعدم گفت فقط واسه تو تعریف می کنم

به کسی دیگه نمیگم

رفتارهاش و می بینم خیلی جذبش شدم ولی ...باید با احتیاط رفتار کنم ...

خسیس میگه نیستم ولی حساب و کتاب همه چیز و داره

فکر کنم آدم شهودی است

خیلی مهربونه از هر حرفش می نشینم ویژگی هاش و در یک دفترچه می نویسم

ببینم چقدر به آیتم هایی که می خوام نزدیک است...

بعد به من میگه فکر کنم با شرایط کاری من آشنا شدید

یعنی عمدا تلاش می کنه بهم بگه ...شرایطش و توضیح میده

منم گفتم بله...

صمیمیت بین مون زیاد است...

تلفن و قطع کردم یک ساعت تموم حرف زدیم

چقدر حس دوست داشتن خوبه

نمی فهمی چطور می گذره

دنیامون به هم نزدیک است

فکر کنم تلفنی صحبت کردن باعث میشه...

بیشتر بشناسمش

من اصلا پیام های نوشتاریم

سوتفاهم ایجاد می کنه

بهتره پیام ندم

کمی تفکر

داشتم فکر می کردم امروز که برگشتم خونه

به جای استراحت خلقم بالاست برگشتم به زندگی..

خدا رو شکر

بیمارستان

رفته بودم دکتر برای درمان واریس روز یکشنبه بهم وقت داده بود...

یعنی دیروز...

وقتی دکتر تزریق کرد و برگشتم خونه

تب و لرز شدید تب ۳۹ درجه....

زنگ زدم اورژانس

گفت مام بیایم می بریمت بیمارستان بهتره خودت سریعتر بری یک دکتر

ترجیحا بیمارستان

رفتم همون بیمارستان که دکترم بود

به دکترم زنگ زدند گفت بستری کنید

از یک طرف تزریق واریس و درد

از طرفی هم بستری شدن

اجازه هم نمیدادند از روی تخت برم پایین دستشویی

واقعا آزار دهنده بود من تا صبح خودم و نگه داشتم

تا صبح هر دو ساعت یکبار به پرستار می گفتم بذار برم

می گفت برات لگن بیاریم

خدایا...

گفتم امضا و رضایت شخصی میدم قبول نکردند

منم راضی نشدم و ۱۰ ساعت تحمل کردم

صبح دکتر بخش یه آقایی اومد

صداش کردم و گفتم من این مشکل و دارم اینام راضی نمیشن

من رضایت شخصی میدم

آخرش رفت راضی شون کرد و رضایت شحصی گرفت تا بذاره برم

اعصابم و خورد کرده بود

دکترم اومد

اجازه نداد دیگه سرم و وون دستگاه ها رو بهم وشل کنند

و گفت تاظهر بمون اگه حالت خوب بود مرخصی..

دیگه خوب شدم

اجازه مرخصی داد

منشیش هم ۴ بار تماس گرفت جویای حالم شد

بهم گفت بدنت به قرصی که دادم حساس است ..

دیگه نخور

گلبول های سفید خونت هم زیاده...

که احتمال عفونت هست...

فعلا که خوبم

محمد

دیروز به محمد پیام دادم جواب نداد

ظهر شد دیدم داخل ایتا پیام داده بود

گفت گوشی اش خراب بوده

و ناراحت بود کمی دلداریش دادم

خوشحال شد ...

بعدش داشتم خداحافظی میکردم چون هوا گرد و خاک شد ازش پرسیدم محل زندگی شمام اینطوریه گفت اره دارم خفه میشم

گفتم ماسک بزن

خدا کنه پاییز بیاد هوا خوب بشه...

پیام داد

منتظر پاییزم 😍

منم لبخند گذاشتم اونم علامت خجالت...

اون موقع ظهر بود کلا در فکر اینم من و دوست داره یا نه...

بعدش من با مامانم بیرون رفتم و برگشتیم و شب خوابیدم

صبح پا شدم دیدم ۱۱:۳۰شب پیام داده سلام باورت میشه تا این موقع شب بیرون بودم تازه اومدم

فقط نوشتم سلام جناب...

خدا قوت..

دیگه جوابمو نداد

نمیدونم شاید رسمی باهاش صحبت کردم

ناراحت شده

نمیدونم کلا....

.....

....

ادامه نوشته

دلم گرفته

چرا من هیچ عشقی ندارم...

خسته ام

تنهام

محمد هم عشقی بهم نداره...

دلم گرفته...