یلدای همه مبارک...

دیروز از صبح اداره بودم

صبح اول وقت رفتم تا ظهر

بعد از ظهر ... رفتم قنادی ...

خامه کیک گرفتم... برای کیک یخچالی...

خیلی عالی شد گذاشتم یخچال و...بعد خوابیدم...ساعت پنج غروب

دیدم محمد زنگ میزند...

با صدای تلفن از خواب بیدار شدم...

گوشی و گرفتم...

سلام و احوالپرسی کرد یلدا رو بهم تبریک گفت...

توی دلم گفتم چه عجب...

بعدش یه سوال راجع به ایتا داشت براش توضیح دادم ...

بعد توی ایتا بهش پیام دادم...

تا هفت شب دیگه مامانم صدام کرد بهش گفتم مامانم صدام می کند رفتم...

یلدا رو بهش دوباره تبریک گفتم و خداحافظی کردم...

حس خوبی بهش دارم ولی ...مدنیه طوری رفتار می کنم که انگار مهم نیست برام...

فردا بهم گفت میاد دانشگاه ما ...

آخه قراره گواهی دوره آموزشی رو بیاد امضا کند ...

منم گواهی ها رو پرینت گرفتم...

دیشب خوابش و دیدم اومده خونه ما...

انگار قرار بود ازدواج کنیم بهم پیشنهاد ازدواج داده بود منم نمی‌دونستم چه جوابی بدم بهش...

ولی اون خونه مون بود من ازش پرسیدم صبحانه چی می خوری گفت هیچی...

برای خودم تخم مرغ هم زدم خوردم اونم نمیدونم چای دادم یا نه

کنارم نشسته بود...

من لباس راحتی داشتم ...

بدنم لخت بود انگار یه مانتو آستین تور پوشیده بودم ...

بهم گفت چقدر لباست قشنگه...

من لبخند میزدم که بهم توجه داره...

من می خوام دوره را تموم کنم و خلاص...

یه وقتایی پیشنهاد همکاری دوباره میده...

حالا ببینم چی پیش میاد...