تفکر
امشب داشتم به اتفاقات مختلفی که در زندگیم افتاده بود فکر می کردم...
آدم هایی که باهاشون آشنا شدم...
علاقه های سطحی...
شناخت جنس مخالف...
هنوز در سن ۳۳ سالگی ازدواج نکردم ولی به این فکر می کردم خب من الان دنیا رو بهتر میشناسم...
آدما ولی خود واقعی شون نیستند شناخت شون سخته...
من اصلا نمیدونم آدم خوب کیه آدم بد کیه...
همش فکر می کنم همه مردها دختربازند...
در هر صورت دلم می خواد عاشق بشم ازدواج کنم...
دور محمد و که خط کشیدم ازش خوشم نمیاد دیگه...حتی رییس سازمان نظام هم قبولش نداشت قشنگ معلوم بود...
همون آقای جدید بهتره...
روش تمرکز کنم...
ولی غیر مستقیم...طفلکی همه استوری ها و پیاماشو چک کردم خودش و چهارتا همکارش هستند...
همش دیدگاه فلسفی داره
حالا محمد همه فالوورهاش خانم همه زنا استوری هاشو لایک می کنم و استوری ...
حالم به هم می خوره...
امشب حتی یادی از عشق های قدیمی هم کردم...
یک نفر...
براشون اشک ریختم گریه هم کردم ...
شاید اگه باهاش از ازدواج می کردم دوستش نداشتم الان این شکلی هستم ولی بی خیال دیگه...
تموم شد مرد برام...
خسته ام ...
کار استخدامی ام هم قفل شده...
اصلا انگار همش مانع هست...
چه میدونم والا...
پشت درهای بسته موندم...
پشت درهای بسته یک نفر تنها نشسته...
راستی اون مردم عارف می خواست بیاد زنش نذاشت فکر کنم...
من من میکرد
زنش گوشی و گرفت گفت تو سختته .کتاب معرفی کن این روش نمیشه بگه...
حالا عارف اصرار من میخوام قرار ملاقات بذارم شنبه بهم پیام بده ...
زنش هم انگار...
احساس کردم زنش نگران است از اینکه عارف بیاد ملاقات من ...
آخه خیلی تلاش کرد ...
با عارف ازدواج کند خودشو به در و دیوار زد حتی خواستگار جور کرد برام...که عارف نیاد ...
من حسادت زنانه رو درک می کنم ...
خودم هم دوست نداشتم عارف بیاد...
وقتی حساسیت دوستمو دیدم
دیگه پیام هم ندادم ...
که بخواد بیاد...
من چند بار برای کارم رفتم پیشش...ولی اون بهم بی محلی کرد...
الآنم مفت که بهش چیزی یاد نمیدم باید برام ماری انجام بده تا من براش کاری کنم...
اونم نیومد و باز احساس خوب تری داشتم...