پوریا
امشب ساعت های 9شب بود دیدم پوریا دارد زنگ میزند..
گوشی و برداشتم ...
تو دلم گفتم برای چی زنگ زده...
راجع به بیمارش کلی صحبت کردیم ...
آخرش قرار شد بیمار و بفرسته اداره ما...
در مورد جلسه با جناب خان صحبت کردیم که تا دو هفته دیگر به تعویق افتاد...
بعد گفتم شما اصرار دارید من حضور داشته باشم و گر نه میتونم هماهنگ کنم شما تشریف ببرید اداره...
این حرف و زدم یه کم مکث کرد بعد گفت شما باشید بهتره...من دفعه اول هست اونجا میام و آشنایی ندارم...
شما معرفی کنید با جناب خان بیشتر آشنا بشم..
گفتم باشه...
آخرش گفت هر چی خیر باشه...
از یک طرف هر چند شب یکبار زنگ میزند...
امشب حس کردم فقط می خواد با جناب خان ارتباط بگیرد
بهش گفتم من نمیام باز گفت شما هم باشید بهتر است...
دوست ندارم درگیر رابطه عاطفی یک طرفه بشم ...
برای همین رفتارهلشو اصلا قضاوت نمی کنم...
اون یک معلم است فقط می خ.اد بیاد جناب خان و ببیند و باهاش آشنا بشه و باهاش ارتباط بگیرد...
منم واسطه آشنایی هستم ...
در خلال این آشنایی ازش می خوام طرح پژوهشی من و اوکی کند...