فردا قراره کارگاهم و داخل دانشگاه بووق اجرا کنم مهمون دعوت کردم...

یه عالمه...

یه دفعه این پسره محمد زنگ زد می‌خوام بیام...

گفتم بیا...

گفت هزینه گفتم نه نمی خواد...

بعدش گفت من اصلا دوست دارم بیام شما رو ببینم بیشتر به همین خاطر دارم میام آنقدر مشکلات داشتیم بیام برات تعریف می کنم...

نمیدونم ایشون چقدر با من احساس صمیمیت می کنه..

پوریا هم قراره بیاد ...

اینم بیاد...

تازه عشق محمد و هم دعوت کردم...

خخخخخ

یعنی چه شود...

همون که ازش خواستگاری کرده...

دلم می خواد فقط بخندم...

من که مجری دعوت کردم و سرود و ...

همه چیز قرار چه عالی پیش بره..

انشاءالله

خدایا کمکم کن...