امروز کارگاه آموزشی برگزار شد...

خدا رو شکر همه چی خوب بود...

محمد دروغگو که نیومد...

عشقش هم نیومد...

اصلا فقط ۱۰ نفر اومدند حالا من و بگو چه تدارک پذیرایی دیده بودم...

منتظر پوریا هم شدم دیدم اونم نیومد...

دیگه هیچی....

کارگاهم تموم شد

بعدش دیدم پوریا ساعت یک و نیم داره زنگ میزند...

گوشی و گرفتم گفت من کار اداری داشتم تا حالا زمان برد

الان دانشگاه هستم گفتم بیام ...

که اومدم گفتند کارگاه تموم شد...

گفتم بله ... کاش زنگ می زدید...

گفت با خودم گفتم سر کلاس مشغول تدریس هستید نیم ساعت آخر بیام ...بخاطر شما که دعوت کردید...اومدم.

گفتم مرسی انگار حضور داشتید همین که تشریف آوردید ممنونم...

ولی ما زودتر تموم کردیم...

نمی‌دونم چه خیری هست کلا ...

ذوق دیدنش و دارم و اون هم...

ولی قسمت نمیشه همو ببینیم ...

هر بار یک اتفاقی یک چیزی فاصله می اندازد...

اگه من برای کارم برم تهران که دیگه هیچی...

اصلا نمیتونم ببینمش...