امروز رفتم اداره دیدم جناب خان هست...بهش گفتم به پ زنگ بزنم

گفت بگو ۱۰ بیاد...

۱۰ گذشت دیدم نیومد براش کتاب گذاشته بودم ببرم براش...

گفتم اینم مثل اون یارو قبلی بدقووول...

یه دفعه دیدم اومد در اتاقم و باز کرد سلام دادم و احوال پرسی..‌ گفتم ببخشید من بیمار دارم...

شما برین پیش جناب خان...

منم میام... بعد گفتم شاید جناب خان...

فرستاده ایشون رو بالا باهاش هماهنگ نیست از بیمارم عذرخواهی کردم رفتم پایین و این دو تا رو به هم معرفی کردم و بعد. دوباره رفتم...

کارم تموم شد رفتم منم بهشون ملحق بشم... دیدم نه جناب خان هست نه پوریا...

از همکارم پرسیدم اینها کجان...

گفتم نکنه پوریا ناراحت شده...زنگ زدم جناب خان...

گفت ما دم دریم...

گفت اتاق خالی شد... گفتم بله..

پوریا رو فرستاد...

و رفتیم داخل اتاق

کتاب که خواسته بود بهش دادم خوشحال شد...

کمی بعد جناب خان اومد...

به من گفت چای بذاری... گفتم الان دارم همین کار رو انجام میدم...

حالا تک شعله اداره خراب بود آتش شعله می کشید...

ما هم چای لازم...

گذاشتم و رفتم داخل اتاق...

رفتم کنار پوریا نشستم ...

جناب خان رو به رو من...

کلی حذف راجع به کارمون زدیم...

بعد جناب خان کار پیش اومد رفت ... به من یک سری توصیه هایی نمود..

بعد من و پوریا تنها بودیم...

به من گفت متولد چه سالی هستید گفتم 69

گفت منم 68هستم...

لبخند زدم گفت..ولی همه بهم میگن..

شبیه 70 هستم...

من گفتم نزدیک هستید دیگه...

ولی خداییش قیافه واقعی اش خیلی بهتر از عکس های بود یه پسر با قد متوسط سفید پوست موهای بور و زیبا....

خیلی زیباااااا

چشمای سبز تقریباً...

یه وقتایی عمیق زل میزد توی چشمام...

من خجالت می کشیدم سرمو می انداختم پایین...

من رفته بودم چای بریزم...

دیدم کیک یزدی هم بود چند تا داخل ظرف گذاشتم آوردم برای پوریا و جناب خان...

آخرش اضافه بود پوریا رفته بود روی بالکن گوشی آنتن نمی‌داد ... من صداش کردم ... گفت بله...

گفتم کیک می خورید...

تشکر کرد نه مرسی... بعد اومد رو به رو در ایستاد

یه جوری با اون چشمای رنگی اش را زده بود من و نگاه می کرد...

که من رنگ باختم...

منم زل میزدم نگاهش میکردم ولی حذف میزدم بهش گفتم می خوام ببرم برای همین پرسیدم الان میام...

رفتم پیش جناب خان..

بهش گفتم به پوریا بگم بیاد اینجا...

شمام هستید...بهتره...

گفت باشه...

رفتم اتاقی که پوریا بود گفتم درست شد...

گفت داره میشه...

داشت آواز می خواند داخل بالکن... هر بار میزد زیر آواز من فرار می کردم ...

اونجا رو ترک میکردم...

گفتم جناب خان گفت بریم پیشش...

بعد وسیله هاشو جمع کرد...

بره به من گفت... بفرمایید ... گفتم شما برین من باید در و قفل کنم...

خندید گفت در و هم باید قفل کنید ... گفتم بله...

بعد اون رفت...

کمی بعد منم رفتم پیش اون و جناب خان... حالا جلسه یک ساعتها ما شد 2 ساعت با چای و پذیرایی و...

ایشون که مایل به برگزاری جلسات بعدی هم بود...

حتی می خواست دوره فصلی بذاره...

زیر نظر اداره خودشون..

نمی‌دونم از من خوشش آمد یا نه...ولی خیلی به دلم نشست...

حتی از یک نفر هم بهتر بود...

شاید من اشتباه می کنم اما بهم حسی داره...

البته من طوری رفتار می کنم انگار اصلا حالیم نیست...

مگه اینکه بیاد بهم بگه...