تمرکز کردم روی پوریا....

یه کم بالا و پایین کنم ببینم چه مرگشه...

باید بفهمم مجردها یا نه....

دلم گرفته.....

دیشب خونه خواهرم.رفتیم

این خواهر زاده ها گریه می کردند که بیایین همینجا بمونید

ما هم رفتیم ولی به خونه اونا عادت نداشتیم خواب مون نمیومد

من و مامانم بیدار ساعت پنج صبح دو ساعت خوابیدیم.

بعدشم برادرزاده ام هم بود

سه تایی ماشین گرفتیم اومدیم .

بابا جون هم که همون دیشب اومد گفت من فقط خونه خودمون

راست میگن هیچ جا خونه خودت نیست حتی اگه توی تشت طلا باشی.

ولی الان واقعا توی اتاق خودم کنار بخاری

گرم و راحته...

خدا را شکر