شیرینی
امروز میخوام یه خاطره از محیط کار جدیدم تعریف کنم قرار بود بریم ماموریت کاری
و یکی از همکاران اومده بود دنبالمون از قضا یه بنده خدایی ترفیع گرفته بود به خاطر این مسئله میخواست شیرینی بده
شیرینیها را تعارف کرد نم که عاشق شیرینی خامهای نارنجکی یه دونه برداشتم همکارم هم یه شیرینی برداشت حرکت کردیم به سمت در خروجی اداره
یه دفعه دیدیم که اون همکار داره داد میزنه صدا میکنه که کجایید
از یه طرف اون عصبانی بود از طرفی هم ما در حال خوردن...
وقتی اومد داخل من خندم گرفت و پشتمو کردم بهش...
یه دفعه گفت که شما گرسنهاین
همکارم در اتومبیل که نشستیم گفت که یکی از همکارا شیرینی میداد نمیشد نگیریم
موقع رفتن هم این یارو آنقدر تند رانندگی میکرد
من تا حالا اینطوری رانندگی ندیده بودم یگفت عجله دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 21:39 توسط یک دختر مهربان
|