اورژانسی
امروز داشتم با همکارا خداحافظی میکردم بعد گفتم اگه این لحظه یه دفعه یک بیمار بدحال بیاد چیکار کنیم
همکارم گفتش که زبونتو گاز بگیر الان ساعت ۲ میخوایم بریم
بعد یه کارورز جدید هم به جمع ما اضافه شده
ساعت ۲ شد همه میخواستیم از اتاق بیایم بیرون در همین حال صدای یه خانمی میومد که بسیار بدحال بود
رئیس گفت خانما صبر کنید
ایشون حالشون خوب نیست آرومشون کنید
بعد همکارام میخواستن برن
من دلم میخواست که کمک کنم بهشون گفتم شما برین من میمونم
بعد این دختر که کارورزه جدیدمون هست میخواست بمونه گفتم نه تو هم برو من خودم میمونم
خلاصه اینکه همه رفتند من هم در اتاقم رو باز کردم اون خانم را هدایت کردم به اتاقم
میگفت که تشنج دارد و ممکنه هر لحظه دچار تشنج بشه
من رفتم براش یه لیوان آب بیارید
بندگان خدا همه رفتن به دنبال آب
بعدش داخل اتاقم که رفتم دیدم یه آقایی اومد
بهم گفت بازرس اومده ر طور میتونی خانمو آروم کن
من خیلی جدی گفتم باشه
فقط اینکه لطف کنین یه لیوان آب براش بیارین
اونم بیتفاوت رفت
خلاصه اینکه بیشتر آرام سازی روانی انجام دادم تا آرام گرفت
کار به بیمارستان نرسید.
دچار حمله تشنج هم نشد.
اون و همکاران فرستادند بره.
بعدش تا من از اداره خارج شدم ساعت سه شد...