امروز
امروز صبح وقتی رفتم اداره تصمیم داشتم که کارهای متفاوتی انجام بدم
یک دفعه رئیس دارهمون صدام کرد و گفت باید بری ماموریت کاری
گفتم چشم
با ماشین اداره رفتم اداره بوق
اونجا بهم گفته بودند برم پیش یک آقایی...
من وارد که شدم مسئول حراست اونجا رو دیدم
بهش سلام دادم و گفتم من برای فلان موضوع اومدم با آقای فلانی یا فلانی کار دارم.
گفت ایشون هستند باید با ایشان بروید
باهاش از اداره خارج شدم دم در منتظر بودیم ماشین بیاد دنبال مون
اون آقا به من گفت شما کارآموز هستید؟
گفتم نه نیروی رسمی هستم
پرسید رسمی ؟
گفتم بله.دیگه هیچی نگفت...و تمام مسیر ساکت بود
رفتیم یه اداره دیگه ...اونجا یه آقای که رییس اونجا بود اومد
معلوم بود هیززز است.
هی می خواست با من حرف بزنه و سر حرف و باز کنه
و از من نظرخواهی می کرد.
آخرین حرفی که گفت بهش گفتم من در جریان نیستم.
این آقایی که با من بود خودش مسئول حراست بود.
و آدم خوبی بود من دلم گرم این بود و گر نه با این مردک سکته می کردم.
خلاصه اینکه این مردک ما رو با ماشین شخصی خودش رساند اداره بوق دیگری....
اونجا رسیدیم منتظر شدیم
چند نفر دیگه اومدند
مثل این ماموریت های سری بود از این اداره به اون اداره از این ماشین به اون ماشین می رفتیم.
خخخخ
بعد می خواستیم به جای دیگری بریم برای بازدید
همون رییس هیزه...
می خواست من با تیم نرم.
هی تاکید می کرد جا نداریم ماشین شخصی کسی ندارم خانم باهاش بره.
حالا خود کثیفش ماشین شخصی داشت
عوضی...
من سمتم و کردم سمت رییس اون مکان جدیدی که رفتیم گفتم
یکی از همکاران تون صحبت کردن یه خانمی قرار است بیاد فکر میکنم به حضور من نیاز است.
با هم صحبت کردند و به من گفتند باید شما هم بیاید من رای شون و زدم و باهاشون رفتم.
بعد اون مردک گفت با ماشین فلانی بیاید.
من که دنبال اون آقای حراستی بودم و هر جا می فن دنبالش بودم
اون چون آدم خوبی بود احساس امنیت داشتم کنارش .
این رییسه رو میدادیم چندشم می شد.
فرار میکردم
با آقای حراستی سوار یه ماشین شدیم
رفتیم بازدید و انجام دادیم
بعدش دوباره با آقای حراستی برگشتم .
توی مسیر ماشینی که باهاش بودیم اون و اداره خودشون پیاده کرد منم رساند اداره خودمون.