امروز از صبح که رفتم اداره رفتم ماموریت

ماشین هم از طرف اداره هماهنگ کردم که برم

تا ساعت یک و نیم درگیر بودم

بعد زنگ زدم به همکارم گفتم یکیو بفرستید بیاد دنبالم

آخرش یکی از همکارا اومد دنبالم بعد ساعت ۱۰ دقیقه به ۲ من رسیدم به اداره.

داشتم به این فکر می‌کردم که اگه قرار می‌شد که من اون فردا ببینم

واقعا نمی‌تونستم خودمو به جلسه برسونم

یاد اون خواستگاری افتادم که همین شغلو داشت و نتونسته بود بیاد سر قرار

اما من با خودم می‌گفتم آدمی که برای موضوع مهمی مثل ازدواج وقت نمی گذارد به درد زندگی نمیخوره

الان که خودم هم این شغلو دارم درکش می‌کنم من اشتباه می‌کردم

یه دفعه یه ماموریتی ناخواسته پیش میاد و باید بری

همین موضوع شرایطو سخت می‌کنه

خیلی به این موضوع فکر کردم که اگه یه روزی خواستم ازدواج کنم با یه همکار ازدواج کنم بهتره ون فقط یک همکار می‌تونه شرایط کاری رو درک کنه.

دقت کردید که چقدر فکرم حول و محور ازدواج است

خخخخ